نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند
روح خود را تشنه ی هم صحبتی با واصلان می بینم . ترك هایی كه از فرط تشنگی بر دریچه ی قلبم است حكایتی گویا دارد كه مجنون را لیلی تر از لیلا می كند

همین اندازه كه تو می دانی كفایت می كند؟ پس زندگی اجتماعی چه می شود؟

لذت اون شب كه برای اولین بار این غزل رو خوندم ؛ چه زیبا و لذت بخش بود .
عكس روی تو چو بر آیینه ی جام افتاد
عارف از خنده ی می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یك جلوه كه در آیینه كرد
این همه نقش در آیینه ی اوهام افتاد
این همه عكس می و نقش مخالف كه نمود
یك فروغ رخ ساقی است كه در جام افتاد
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
كز كجا سر غمش در دهن عام افتاد
من زمسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه كند كز پی دوران نرود چون پرگار
هر كه در دایره ی گردش ایام افتاد
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه كز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد ای خواجه كه در صومعه بازم بینی
كار ما با رخ ساقی و بی جام افتاد
زیر شمشیر غمش رقص كنان باید رفت
كان كه شد كشته ی او نیك سرانجام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین كه چه شایسته ی انعام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظر باز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بد نام افتاد

آنكه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر وآرام تواند به من مسكین داد
وان كه گیسوی تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند كرمش داد من غمگین داد
من همان روز زفرهاد طمع ببریدم
كه عنان دل شیدا به لب شیرین داد
گنج زرگر نبود كنج قناعت باقیست
آن كه آن داد به شاهان به گدایان این داد
خوش عروسیست جهان از ره صورت لیكن
هر كه پیوست بدو عمر خودش كاوین داد
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی
خاصه اكنون كه صبا مژده فروردین داد
در كف غصه دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد

عاقل بودم ترانه گویم کردی سر حلقه بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین باوقاری بودم بازیچه کودکان کو یم کردی

دلا ز طعن حسودان مرنج و واثق باش
كه بد به خاطر امیدوار ما نرسد

کاش یکی این صدا رو خاموش کنه : یه روزی مهدی میاد... ؛
شادیشون هم مثل غمشون از اون طرف بوم افتادن . با اون صدای بمش : بچه ها مهدی میاد ....

آنكه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسكین داد
وآنكه گیسوی تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند كرمش داد من غمگین داد
گنج زرگر نبود گنج قناعت باقی است
آنكه آن داد به شاهان به گدایان این داد
خوش عروسیست جهان از ره صورت لیكن
هر كه پیوست بدو عمر خودش كاوین داد
در كف غصه ی دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد
