تبلیغات
نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند


نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند


شنبه 24 فروردین 1387

آزاد




نوشته شده توسط شفقی در شنبه 24 فروردین 1387 و ساعت 12:04 ب.ظ

سه شنبه 20 فروردین 1387

روح خود را تشنه ی هم صحبتی با واصلان می بینم . ترك هایی كه از فرط تشنگی بر دریچه ی قلبم است حكایتی گویا دارد كه مجنون را لیلی تر از لیلا می كند




نوشته شده توسط شفقی در سه شنبه 20 فروردین 1387 و ساعت 10:04 ق.ظ

یکشنبه 14 بهمن 1386

همین اندازه كه تو می دانی كفایت می كند؟ پس زندگی اجتماعی چه می شود؟




نوشته شده توسط شفقی در یکشنبه 14 بهمن 1386 و ساعت 11:02 ق.ظ


سه شنبه 2 بهمن 1386

لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم




نوشته شده توسط شفقی در سه شنبه 2 بهمن 1386 و ساعت 01:01 ق.ظ

سه شنبه 29 آبان 1386

لذت اون شب كه برای اولین بار این غزل رو خوندم ؛ چه زیبا و لذت بخش بود .

عكس روی تو چو بر آیینه ی جام افتاد

عارف از خنده ی می در طمع خام افتاد

حسن روی تو به یك جلوه كه در آیینه كرد

این همه نقش در آیینه ی اوهام افتاد

این همه عكس می و نقش مخالف كه نمود

 یك فروغ رخ ساقی است كه در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید         

كز كجا سر غمش در دهن عام افتاد

من زمسجد به خرابات نه خود افتادم   

اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

چه كند كز پی دوران نرود چون پرگار        

هر كه در دایره ی گردش ایام افتاد

در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ     

آه كز چاه برون آمد و در دام افتاد

آن شد ای خواجه كه در صومعه بازم بینی   

كار ما با رخ ساقی و بی جام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص كنان باید رفت      

 كان كه شد كشته ی او نیك سرانجام افتاد

هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است     

این گدا بین كه چه شایسته ی انعام افتاد

صوفیان جمله حریفند و نظر باز ولی

زین میان حافظ دلسوخته بد نام افتاد




نوشته شده توسط شفقی در سه شنبه 29 آبان 1386 و ساعت 12:11 ب.ظ

چهارشنبه 2 آبان 1386

آنكه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد                   

صبر و‌آرام تواند به من مسكین داد

وان كه گیسوی تو را رسم تطاول آموخت

هم تواند كرمش داد من غمگین داد

من همان روز زفرهاد طمع ببریدم

كه عنان دل شیدا به لب شیرین داد

گنج زرگر نبود كنج قناعت باقیست

آن كه آن داد به شاهان به گدایان این داد

خوش عروسیست جهان از ره صورت لیكن

هر كه پیوست بدو عمر خودش كاوین داد

بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی

خاصه اكنون كه صبا مژده فروردین داد

در كف غصه دوران دل حافظ خون شد

از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد




نوشته شده توسط شفقی در چهارشنبه 2 آبان 1386 و ساعت 08:10 ق.ظ

عجب صبری خدا دارد ...
دوشنبه 26 شهریور 1386

عاقل بودم ترانه گویم کردی                   سر حلقه بزم و باده جویم کردی


سجاده نشین باوقاری بودم                    بازیچه کودکان کو یم کردی




نوشته شده توسط شفقی در دوشنبه 26 شهریور 1386 و ساعت 08:09 ق.ظ

هفته تلخ
پنجشنبه 15 شهریور 1386

دلا ز طعن حسودان مرنج و واثق باش

كه بد به خاطر امیدوار ما نرسد




نوشته شده توسط شفقی در پنجشنبه 15 شهریور 1386 و ساعت 10:09 ق.ظ

سه شنبه 6 شهریور 1386

کاش یکی این صدا رو خاموش کنه : ‌یه روزی مهدی میاد... ؛

شادیشون هم مثل غمشون از اون طرف بوم افتادن . با اون صدای بمش :  بچه ها مهدی میاد ....




نوشته شده توسط شفقی در سه شنبه 6 شهریور 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ


پنجشنبه 25 مرداد 1386

آنكه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

صبر و آرام تواند به من مسكین داد

وآنكه گیسوی تو را رسم تطاول آموخت

هم تواند كرمش داد من غمگین داد

گنج زرگر نبود گنج قناعت باقی است

آنكه آن داد به شاهان به گدایان این داد

خوش عروسیست جهان از ره صورت لیكن

هر كه پیوست بدو عمر  خودش كاوین داد

در كف غصه ی دوران دل حافظ خون شد

از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد




نوشته شده توسط شفقی در پنجشنبه 25 مرداد 1386 و ساعت 07:08 ق.ظ
Desined By Mohamad + Alireza